Archive for آوریل, 2008

عظمت جهان هستی!!!

آوریل 30, 2008

چه کسی می گفت که در این جهان برای همه ی ما به اندازه ی کافی نعمات خداوندی وجود ندارد؟ چه کسی بود که ذهن خود را محدود به این کره ی خاکی کرده بود؟ خداوند خیلی بیش از اینها برای ما آفریده تا با هوش انسانی خود. موانع را از سر راه برداریم و پیش برویم بسوی آینده ای والاتر برای نسل بشر. عظمت جهان هستی برای همه ی ما بسیار شگفت انگیز بوده و هست. من با دیدن این تصویر احساس عجیبی داشتم. ما چقدر کوچک و حقیر هستیم در این جهان هستی!

مقایسه ای بین اندازه ی سیارات منظومه ی شمسی و خورشید و چندین ستاره ی بزرگتر. برای دیدن تصویر کلیک کنید.

مشکلات از نگاه انیشتین

آوریل 29, 2008

“به هنگام رویارویی با مشکلات, نمی توانیم از همان سطح فکری که آن مشکلات را بوجود آورده ایم, آنها را برطرف کنیم.”

“آلبرت انیشتین”

40 عذر و بهانه مشهور

آوریل 27, 2008

اشخاص ناموفق ار ویژگیهای مشترکی برخوردارند: داشتن عذر و بهانه. آنها مشکلات, و شرایط نامطلوب و عوامل بیرونی را مسئول شکست و عدم موفقیت خود می دانند. یکی از تحلیل گران که در مورد شخصیت اشخاص بررسی کرده فهرستی درباره رایج ترین عذر و بهانه های این افراد تهیه کرده است. وقتی این فهرست را می خوانید, ببینید چند مورد از این بهانه سازیها در مورد شما صدق می کند. اما انسانهای موفق علیرغم شرایط و امکانات محدودی که دارند با آنچه می خواهند دست می یابند. شما هم دوست دارید جز گروه دوم باشید؟ اما لیست بهانه های کلیشه ای و معروف:

1.اگر من همسر و خانواده داشتم / 2.اگر به قدر کافی پارتی داشتم / 3.اگر آموزش خوبی دیده بودم / 4.اگر می توانستم کاری پیدا کنم / 5.اگر سالم بودم / 6.اگر فقط وقت داشتم / 7.اگر شرایط بهتر بود / 8.اگر دیگران مرا درک می کردند / 9.اگر موقعیت مکانی و زمانی من متفاوت بود / 10.اگر می توانستم زندگی ام را از نو اداره کنم / 11.اگر از حرف دیگران نمی ترسیدم / 12.اگر دیگران می گذاشتند / 13.اگر به من شانس می دادند / 14.اگر برایم اتفاقی نیفتد / 15.اگر جوانتر بودم / 16.اگر می توانستم کاری را که می خواهم انجام دهم / 17.اگر ثروتمند به دنیا آمده بودم / 18.اگر می توانستم اشخاص مناسبی را پیدا کنم / 19.اگر استعداد بعضیها را داشتم / 20.اگرجرات ابراز وجود داشتم / 21.اگر از فرصت های گذشته استفاده کرده بودم / 22.اگر دیگران اعصابم را خراب نمی کردند / 23.اگر مجبود نبودم خانه داری کنم / 24.اگر ریسم مرا تشویق کرده بود / 25.اگر می توانستم پولی پس انداز کنم / 26.اگر کسی را داشتم که به من کمک کند / 27.اگرخانواده ام مرا درک می کردند / 28.اگر در شهر بزرگ تری زندگی می کردم / 29.اگر آزادی عمل داشتم / 30.اگر می توانستم از شر بدهی خلاص شوم / 31.اگر شکست نخورده بودم / 32.اگر با من مخالفت نمی کردند / 33.اگر تا این اندازه نگرانی نداشتم / 34.اگر می توانستم با شخص مناسبی ازدواج کنم / 35.اگر مجبود نبودم این قدر کار کنم / 36.اگر پولم را از دست نداده بودم / 37.اگر برای خودم کار می کردم / 38.اگر گذشته ی ناراحت کننده ای نداشتم / 39.اگر ستاره اقبال بهتری می داشتم / 40.اگر می توانستم کمک بگیرم

لحظات زندگی بدون آنکه از ما عذر و بهانه ای را بپذیرند یا به مفاهیمی مثل عدالت و برابری توجهی کنند در حال گذرند و تنها موضوع مهمی که باقی می ماند این است که ما چطور این بازی را به پایان برسانیم؟

“آنتونی رابینر”

برگرفته از کتاب “مشکلات را شکلات کنیم” نوشته ی “مسعود لعلی”

پی نوشت: صادقانه باید بیان کنم که 9 بهانه در خودم پیدا کردم که در این لیست بود. جسارت نشود ادعایی از موفق بودن ندارم و نصیحت کننده هم نیستم. مطالب اخیر وبلاگ بیشتر مانند آینه ای برای خودم است. تا توصیه ای به دیگران

خم میشوم ولی خرد نمی شوم

آوریل 27, 2008

تری فاکس” یک ورزشکار کانادایی بود که پس از موفقیتهای متعدد در عرصه ورزش دانشگاهی برای پیوستن به جمع حرفه ایها خود را آماده می کرد.

روزی تری به خاطر پا درد شدید به پزشک مراجعه کرد و متوجه شد که مبتلا به سرطان است. پزشکان چاره ای جز قطع کردن پای اون را نداشتند. او در آن هنگام 21 ساله بود. او می توانست در دوره نقاهتش در بیمارستان به این شکست بزرگ بیندیشد. می توانست زانوی غم بغل بگیرد و به سوگ آینده درخشانی بنشیند که قبل از آغاز به اتمام رسیده بود.

اما تری تصمیم به دویدن گرفت. دویدن از یک سر کانادا تا سر دیگرش. هدف او جمع آوری یکصد هزار دلار برای موسسه پژوهشی سرطان جوانان بود.

هنگامی که از بیمارستان خارج شد به یک پای مصنوعی مجهز بود. پدر و مادرش مخالف تصمیم او بودند. روز بعد تری به انجمن سرطان کانادا مراجعه کرد. اما آنها نیز استقبالی از برنامه او نکردند.

فردای آن روز تری “مارتن امید تری فاکس” را شروع کرد. او در منطقه “نیوفاندلند” چوب زیر بغلش را به داخل اقیانوس پرتاب کرد و مارتن نفس گیر خود را از همان جا آغاز کرد.

از آنجایی که تری انگلیسی زبان بود در ابتدا توجه رسانه های گروهی را به خود جلب نکرد. پس از 327 روز, او وارد بخش انگلیسی زبان کانادا شد. تا آن زمان او بیش از 18000 کیلومتر دویده بود. پای مصنوعی او جراحتی عمیق در بدن او ایجاد کرده بود و او درحالی به دویدن ادامه می داد که خون از پایش سرازیر بود و تازه اینجا بود که ماجرای دو مارتن تری فاکس, سر از صفحه اول روزنامه ها در آورد! او با نخست وزیر دیدار داشت و قهرمانان مشهور هاکی, تری را روی دست خود حمل می کردند و پول فراوانی برایش جمع آوری کردند.

تری فاکس مراتن خود را تا شهر “تاندربی” ادامه داد و در آنجا بود که با مشکلات شدید تنفسی روبرو شد و به دستور پزشک از ادامه راه بازماند. تری به پزشکش گفت : “مثل اینکه نمیدانید من کیستم؟ من باید راهم را ادامه دهم. ابتدا والدینم به من گفتند که از عهده این کار بر نمی آیم. انجمن سرطان به من جواب منفی داد. و من تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم. مقامات دولتی با من مخالفت کردند, چون ترافیک بزرگراه ها را مختل کرده بودم و من ادامه دادم. آقای نخست وزیر ابتدا از حمایت من خودداری کرد ولی بالاخره با پشتیبانی او یک میلیون دلار جمع آوری کردم. حالا تصمیم دارم پس از بیرون رفتن از مطب شما برای هر فرد کانادایی یک دلار جمع آوری کنم یعنی 24/1 میلیون دلار.”

قهرمان ملی کانادا بالاخره با بی میلی تسلیم اصرار پزشکان خود شد و در بیمارستان بستری شد. او پس از مدت کوتاهی اب زندگی وداع کرد. اما سرانجام کانادایی ها 24/1 میلیون دلار بریا موسسه او پول جمع آوری کردند.

برای ما داستان تری فااکس, نمونه اعلایی برای عرضه کردن به کسانی است که خود را دارای مشکلاتی می پندارند, به کسانی که معتقدند به خاطر وجود مشکلات قادر به برنده بودن نیستند. تری فاکس به ما نشان داد که حتی در مایوسانه ترین موقعیتها هم میتوان فرصتی برای برنده شدن یافت.

ممکن بود دیگران , در شرایط جسمانی تری فاکس دست ار هر تحرکی بردارند, اما او نشان داد که صرف بیمار بودن به معنای پایان انسان بودن نیست.

تری فاکس به بهانه متوسل نشد. او نگفت : ” من بسیار ضعیف و درمانده ام. من مشکل بسیار بزرگی دارم.” او سدها را شکست و به خود جرات انجام کاری داد که تنها آن را “خارق العاده” نامید.

برگرفته از کتاب “مشکلات را شکلات کنید” نوشته ی “مسعود لعلی”

پی نوشت: بنیاد تری فاکس هم اکنون هم در حال فعالیت است و نام این قهرمان را زند نگاه می دارد.

www.terryfoxrun.org

فقط تورا صدا میزنم

آوریل 26, 2008

گروه “Outlandish” چند پسر که دیگر تمام مردم دنیا آنها را می شناسند. سخنی که از دل براید لاجرم بر دل نشیند. من شیفته ی موسیقی این گروه هستم. مست معانی آن. در این دوران در زمانه ای که دیگر نمی توان به آسانی سختی پر مغر و با مفهوم در میان خوانندگان پیدا کرد. بطور حتم باید آهنگ زیبای “Callin’ U” را شنیده باشید, آنقدر زیبا بود که تبدیل به زنگ تلفن های همراه شود و دست به دست بچرخد تا دست کم به این طریق شانس شنیدن کلاماتی را داشته باشیم, هرچند ناخواسته و شاید بی معنی برای ما, ولی از جنس دیگر و رو به آسمان. “تورا صدا میزنم” حرف دل است. اگر از زیبایی موسیقی صرف نظر کنیم. همین معنی کلام کافی است تا بتوان عاشق این ترانه ی زیبا شد! وقتی اولین بار این آهنگ را شنیدم موی بر تنم سیخ شد چه زیبا می توان محبوب را صدا زد. در هنگام بی نیازی به هیچ انسانی ولی همواره و تا همیشه “تورا صدا میزنم”

دریافت آهنگ / Download “Outlandish - Callin’U”

I’m callin’ U
When all my goals, my very soul
Ain’t fallin’ through
I’m in need of U
The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it
But don’t doubt my love

I’m callin’ U
With all my time and all my fights
In search for the truth
Tryin’ to reach U

See the worth of my sweat
My house and my bed
Am lost in sleep
I will not be false in who I am
As long as I breathe

Oh, no, no
I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
My One & Only

I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
U all I need in my life

I’m callin’ U
When all my joy
And all my love is feelin’ good
Cuz it’s due to U

See the time of my life
My days and my nights
Oh, it’s alright
Cuz at the end of the day
I still got enough for me and my

I’m callin’ U
When all my keys
And all my bizz
Runs all so smooth
I’m thankin’ U
See the halves in my life
My patience, my wife
With all that I know
Oh, take no more than I deserve
Still need to learn more

Oh, no, no
I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
My One & Only

I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
U all I need in my life

Our relationship, so complex
Found U while I was headed straight for hell in quest
You have no one to compare to
‘Cause when I lie to myself nothings hidden from U
I guess I’m thankful
Word on the street is U changed me
It shows in my behaviour
Past present future
Lay it all out
Found my call in your house
And let the whole world know what this love is about

Yo te quiero, te extra?o, te olvido
Aunque nunca me has faltado, siempre estas conmigo
Por las veces que he fallado y las heridas tan profundas
Mejor tarde que nunca para pedirte mil disculpas
Estoy gritando callado yo te llamo, te escucho, lo intento
De ti yo me alimento
Cuando el aire que respiro es violento y turbulento
Yo te olvido, te llamo, te siento

[Translation:]
I love you, I miss you, I forget you
Even though you never let me down and always are by my side
For all the times I’ve failed and hurt you deeply
Better later than never to give you a 1000 apologies
I’m shouting silently, callin’ you, I’m listening to you, I’m tryin’
You nourish me
When the air that I breathe is violent and turbulent
I’m forgettin’ you, I’m callin’ you, I’m feelin’ you

Oh, no, no
I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U
My One & Only

I don’t need nobody
& I don’t fear nobody
I don’t call nobody but U…

چیزی بیشتر از هیچ چیز!

آوریل 26, 2008

روزی یک موش صحرایی از یک جغد پیر درباره وزن دانه برف سوال می کند. جغد جواب می دهد: “وزنش چیزی بیشتر از هیچ چیز است!”

جغد در ادامه می گوید: “روزی به هنگام بارش برف روی شاخه ای از صنوبر نشسته بودم و در حال استراحت ,دانه های برف را که یک به یک روی شاخه می نشستند, می شمردم. به رقم دقیق 3 میلیون و 471 هزار و 952 که رسیدم دانه برف دیگری روی شاخه نشست و … ترق … شاخه درخت ناگهان شکست و من و برفهایی که روی شاخه بودیم در هوا معلق شدیم و بر زمین افتادیم… آره عزیزم, وزن یک دانه برف چیزی بیشتر از هیچ چیز است.”

موفقیت یعنی رفتن از شکستی به شکست دیگر بدون از دست دادن ذوق و شوق.

“وینستون چرچیل”

رستگاری در شاوشانک

آوریل 26, 2008

امروز پس از مدتها دوباره یکی از فیلم های محبوبم را با نام “The Shawshank Redemption” یا “رستگاری در شاوشانک”دیدم و باز هم مانند روز اول لذت بردم. فیلمی خوش ساخت که به ما می آموزد که در زندگی امید داشته باشیم. به ما انسان بودن را می آموزد. چون انسان بقای خود را مدیون قدرت همانگی عجیب خود با محیط اطرافش است. او در زندان باشد و یا هر جای دیگر باید جاری باشد مانند رود.

من اولین بار در تلویزیون این فیلم زیبا را دیدم. البته که دوبله دیدن فیلم لذت خیلی زیادی دارد ولی همیشه کنجکاو بودم تا فیلم را بصورت اصلی ببینم که امشب به مقصود رسیدم. البته از بدی های فیلم اصلی دیدن نفهمیدن زبان انگیسی بوده که البته مشکل از فیلم نیست و از ماست! زیرنویس فیلم را از سایت بسیار مفید “زیرنویس” دریافت کردم و مطابق آموزش استفاده کردم. توصیه می کنم که شما هم حتما اگر این فیلم را ندیده این ببینید.

تفاوت عشق و محبت

آوریل 21, 2008

عشق پدیده ای عجیب است. مخلوطی از اوهام, واقعیت و تصوراتی که ما در ذهن خود پرورش می دهیم. چیزی را می سازیم که دوست داریم و به او عشق می ورزیم در عین دوری از آن.
ولی محبت چیزی والایی است که بوسیله ی شناخت بوجود می آید. با دانستن تمام بدی ها و خوبی ها ما انتخاب می کنیم که دوست داشته باشیم.
نمی دانم عشق انتخاب ما باشد یا نه ولی اطمینان دارم که برای محبت کردن باید انتخاب کنیم.

تنهایی ما

آوریل 21, 2008

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم! شاید این است دلیل تنهایی ما.

“دکتر شریعتی”

چه کسی می خواهد در فردگرایی خود فرو رویم؟

آوریل 20, 2008

کلامی نو, سطر صفحه ای دیگر. کتابی تازه گشوده می شود. تولدی رقم می خورد و انسان چشم می گشاید, به روی جهانی که در انتظار اوست. تا او را در سرنوشت خویشتن سهیم کند. در روزگار شادی و اندوه, در کامیابی و رویش, در شکوه و شگفتی. و در تلخ کامی و غم هستی آهنگ های بسیار دارد. پرده های بیشمار, آواهایی که باید شنید, و نواهایی که باید شناخت. باید به ضرب آهنگ آن پی برد. و به رمزهای جاودانه اش دل سپرد. نشانه ها چشم براهند تا انسان فراخوانده شود, تا به دوردست نظر دوزد و خود را آماده کند. با تمام وجود مهیا و مجهز, برای رفتن. برای گام نهادن در راه و بیراه. برای گریختن از بیم ها, دلشوره ها و ترس ها, تردید ها. برای فرورفتن و فرارفتن. عبور از مرزها, و گذر از بینهایت به اقلیم پررنگ رویا. به سرزمین مکاشفات به دیار دریافت ها. به سوی فهمی عمیق تر, و هدایت جهان بسوی هر آنچه می خواهیم. کوشش بسیار برای دانستن یک راز. کلیدی برای دست یابی به همه چیز. هر کس مرکز جهان خویشتن است. نقطه ی توامان آغازها و پایان ها. او ارزش های خود را بنای می نهد. و هویت خویش را شکل می دهد. آیا ما پدیدآورندگان شرایطیم, و یا خود پدیده ای بر آمده از آن؟ مرزهای اختیار ما کجاست؟ و دستهایمان در کدامین وادی از نیرو عاری می شود؟ در دنیای روابط تاریک, در جهان چراغ های خاموش. در وادی متروک انسان های تنها, با مناسباتی مخدوش. چه کسی می خواهد در فردگرایی خود فرو رویم؟ در دنیای ذهنیات شناور بمانیم. و جهان درون را به معیاری تبدیل ناپذیر بدل سازیم؟

برگرفته از پیشگتفار فیلم راز در “سینما ماورا”