Archive for می, 2008
می 31, 2008
وقتی از در وارد شد همه جمع شده بودند که بخاطر بازگشتنش پس از این مدت طولانی جشن برپا کنند. همه بودند, دوستان قدیمی, همان فضا و همان مکان. همه خوشحال بودند. ولی او ناگهان به سختی ناراحت شد و ناگهان ترسید و جمع را ترک کرد. از همه عذر خواهی کرد و به اطاقش رفت.
فردای آن روز روی مبل کنار پنجره
دوست صمیمی: دیروز چت شد یدفه حالت بد شد؟!
او: یدفه ترسیدم که نکنه دیگه هیچی مثل قبل نباشه.
دوست صمیمی: نه, تو ترسیدی که نکنه هنوز همه چیز مثل قبل باشه!
با نگاهی سرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد
دیروز منم ترسیدم. از این ترسیدم که نکنه هنوزم همه چیز درست مثل قبل باشه. دیگه دوست ندارم که مثل قبل باشم و خودم رو تکرار کنم. شاید اگه اینی که هستم ارزش تکرار کردن داشت میشد به تکرار کردن فکر کرد, ولی من ارزشی برای تکرار نمی بینم. پس باید کاری کرد. شاید کمی تغییر!
این وبلاگ هست ولی من نیستم! من هستم ولی من دیگر من نیستم! می روم به جست و جو تا شاید خودم را بیابم.
ارسال شده در تفکر, روزانه, زمان گذشته, زندگی, وبلاگ | 1 نظر »
می 29, 2008

شاید من!
برچسبها:گیک, اینترنت, تاتو, جالب, خنده
ارسال شده در اینترنت, تصاویر, خنده | 2 Comments »
می 27, 2008
ای کسی که فید وبلاگ مرا دنبال می کنی. ای یار همیشگی, من دوستت دارم. تو مرا قابل دانستی, تو مرا انتخاب کردی, تو وقتت را در اختیار من گذاشتی. من بخاطر همه ی اینها از تو ممنونم.
وقتی در گوگل ریدر تو مطالب من پدیدار می شوند, هرچه بیشتر زمان را به من می دهی, بیشتر احساس می کنم که بار سنگینی بر دوشم نهاده ای. ای فید خوان وبلاگ من, تمامی سعیم را خواهم کرد که از وقتی که برای دیدن من می گذاری بهره ای ببری. ای دوست من از تو ممنونم!
برچسبها:فید, آمار, بازدید
ارسال شده در وبلاگ | 2 Comments »
می 26, 2008
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.
آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.
آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.
آموخته ام كه : اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.
آموخته ام که : زندگي را از طبيعت بياموزم ، مثل ابر با كرامت باشم . چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ،مثل خورشيد با سخاوت و مثل رود ، روان.
آموخته ام که: تنها نیازی که مرا کامل می کند نیاز به خداست.
آموخته ام که: در همه لحظات ودر هر شرایطی به خدا اطمینان داشته باشم.
آموخته ام که: دوست خوب مانند الماس است.
آموخته ام که: گاهی کوچک ترها بیشتر از بزرگترها می دانند.
آموخته ام که: خدا همیشه همراه من است.
آموخته ام که: وقتی ناامید می شوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود وعاشقانه انتظار می کشد که به رحمت او بار دیگر امیدوار شوم.
آموخته ام که: اگر راجع به چیزی نمی دانم با شهامت بگویم نمی دانم.
آموخته ام که: قبل از رسیدن به هر هدفی باید ظرفیت وفرهنگ آن را در خود پرورش داد.
آموخته ام که: اولین شرط رسیدن به هدف،علاقه است.
آموخته ام که: انسان بزرگ در اندوه آنچه ندارد فرو نمي رود،بلكه از آن چه دارد لذت مي برد.
آموخته ام كه: اگر نمي توانم ستاره باشم،لزومي ندارد ابر باشم.
آموخته ام كه: ايمان يعني خواستن بدون انصراف و توكل بدون انقطاع.
آموخته ام که: وظيفه سبب مي شود تا كارها را به خوبي انجام دهم ،اما عشق كمك مي كند تا آن را به زيبايي انجام دهم.
آموخته ام که: آينده مكاني نيست كه به آن جا ميروم بلكه جايي ست كه خود آن را به وجود مي آوريم.
آموخته ام که: هميشه آخرين كار من،بهترين كارم باشد،پس جا براي بهتر شدن هميشه باز است.
آموخته ام که: زندگي فعلي من حاصل تمام انتخاب هايي است كه داشته ام ولي اين بدان معني نيست كه نمي توانم از خود تصوير جديدي رسم كنم.
آموخته ام که: هنگام مواجهه با كاري سخت،طوري عمل كنم كه انگار شكست غير ممكن است.
آموخته ام که: هميشه باباور هايم زندگي كنم و انگيزه هايم را شعله ور نگاه دارم.
آموخته ام که: هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام که: زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام که: فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام که: لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.
آموخته ام که: همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید.
آموخته ام که: کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.
منبع : وبلاگ زیبای “عشق برای زندکی کافیست“
ارسال شده در تفکر, روانشناسی, زندگی, فلسفه | 3 Comments »
می 25, 2008
با صدای ماشین همسایه از خواب بلند می شم. یه نگاه به ساعت می ندازم ساعت 9 شده. از اطاقم می رم بیرون خیلی خسته دوست ندارم از توی تختم پاشم. می دونم که از صبحونه خبری نیست گرچه اگرم باشه من اشتها ندارم. از پله های اطاقم میام پایین. همیشه مامان روبروم توی آشپزخونست و بابا سمت چشم روی مبل نشسته. سلام مامان سلام بابا. میرم سمت راست درو باز می کنم و میرم توی دستشویی صورتمو می شورم.
میرم توی آشپزخونه یه نگاهی به یخچال میندازم مثل همیشه چیزی توش نیست که خوشم بیاد, می بندمش. بازم بابا یه پیشنهاد میده. پسرم پنیر هست خرما هست تخم مرغ هست یه چیزی بخور. دوباره یادم میاره که چقدر ضعیف شدم. چشم بابا الان اشتها ندارم یه چایی می خورم. دیگه چایی دوست ندارم شیرم هست ولی شیر یارانه ای مزه نمیده. یعنی دیگه هیچ چیز مزنه نمیده.
برمیگردم به اطاقم مثل همیشه بهم ریختست. دوباره روی تخت دراز می کشم. تنها کاری که می کنم فقط وقت رو میگزرونم. بعد از مدتی پا میشم و میرم پای کامپیوتر روشنش می کنم یه عادت که ازش متنفرم. اگه سرور گیم سالم بود شروع می کنم به بازی و اگه نبود یه سر به وبلاگم میزنم. گوگل ریدر تویتر و جیمل …. نمی دونم چطوری میگذره ظهر شد یه نگاه به ساعت می ندازم. حدود ساعت 12 خیلی گرسنم شده ولی الان از نهار خبری نیست باید تا ساعت 1 صبر کنم تا همه برگردن خونه. بازم پشت کامپیوترم. بابا میاد بالا و میگه :تو دیگه از این خسته نشدی؟! . مثل همیشه منم حرفی واسه ی گفتن ندارم. یکم نگاه کرد و رفت بیرون میدونم که دلش برام می سوزه حتما نگرانه.
ساعت 1.5 شده. سجاد سجاد سجاددددددددد. بله مامان؟ بیا ناهار بخور. الان میام. ساعت 2 از اطاقم میرم پایین. بابا: پسر احترام صفره رو نگه دار بیا غذا رو بخور. چشم بابا اومدم. بالاخره این کامپیوتر لعنتی رو خاموش می کنم و می رم پایین. ولی گرسنم نیست من ساعت 12 گرسنم بود. الان اشتها ندارم. اینارو تو دلم میگم. یه نگاه به اطراف هنوز صفره روی زمینه. غدا هم مثل همیشه سرد شده. به زور غدا رو می خورم. خیلی خستم. سردردم دوباره شروع شده. باید بخوابم. افتاب خیلی قشنگه باید کمی برم زیر آفتاب, می گن که برای بدن خوبه. نمی دونم چند دقیقست زیرا آفتاب نشستم. خیلی گرمم شده باید برگردم توی خونه. برمیگردم توی اطاقم میام روی تخت میخوابم و همش ول می خورم خوابم برده بود! فکر کنم نیم ساعت خوابیدم. خیلی کسلم ساعت چنده ؟ بزار نگاه کنم. موبایلمو پیدا می کنم ساعت 3 شده. هوا هنوز گرمه بازم کامپیوتر رو روشن می کنم. یه فیلم می بینم و سری به اینترنت می زنم. بازم همون کارای بی نتیجه ی هر روز توی اینترنت. فیلم خیلی جالبه دوستش دارم. ساعت چند شده؟ ساعت 6 شده.
لباسامو می پوشم فقط میدونم باید بزنم بیرون, میرم بیرون. یه راست میرم گیم نت. بچه ها همه هستن اونا هم مثل من. کلی با هم شوخی می کنیم. اوایل سعی می کردم که توی شوخی کردن خودمو نگه دارم ولی نمیشه مقاومت کرد این مثل یه دورست. یه دست دوتای مشت می زنیم و یکم کانتر بازی میکنم تا اکانتم بچسپه! ساعت چنده؟ ساعت 9:15 شده
بچه ها گم نت تعطیله برید بیرون, کسی گوش نمیده. همه ی سیستم ها یدفه ریستارت می شه و چراغ ها خاموش. میزنیم بیرون.میام خونه. شام سرد شده بازم شام رو به زور می خورم. اگه چند روز چیزی نخورم گرسنم نمیشه! ساعت چنده ؟ ساعت 11 شده. میرم توی اطاقم میرم توی رخت خواب ولی خوابم نمی بره. به مامان قول دادم که شب ها زود بخوابم. ولی خوابم نمی بره. دیگه کار داره به جاهای باریک می کشه. نمی شه تحمل کرد یه مشکل مردونست. حس ندارم دوش بگیرم. بلاند می شم و کامپیوتر رو روشن می کنم. باید خودمو سرگرم کنم. مثل یه مجسمه خودمو میخ می کنم. بازم و بازم اینترنت. سرگرمی جز این ندارم. وبلاگمو هز چند دقیقه یک بار چک می کنم که شاید کسی نظر جدیدی داده باشه. تویترم که همیشه هست. گوگل ریدر همیشه پره. وقت رو می کشیم. ساعت چنده؟ ساعت 1 شده . یه دفه یکی روی سرم ظاهر میشه.
سلام مامان. پسرم باز که تو هنوز بیداری. کار دارم مامان خوابم نمی برد. پسرم تا تو بیداری منم خوابم نمی بره! باشه مامان الان می خوابم. مامان روی تختم دارز می کشه. پسرم بخواب دیگه واسه خودت می گم بازم میفتی بیمارستان ها! باشه مامان الان می خوابم. ساعت چنده ساعت 1.5 شده. کامپیوتر رو خاموش می کنم. مامان از اطاق میره بیرون. خیلی خستم. نمی دونم کی خوابم برد.
ساعت 9شده تازه از خواب بیدار شدم ………………..
یک روز قبل از امروز! . The day before today
بازخوردی از آهنگ “Steven Wilson - The day before you came /Download/ Lyeics“
برچسبها:خانواده, وبالگ, اینترنت, زمان, بیکاری, تفریح
ارسال شده در تفکر, خانه, روزانه, زمان گذشته, زندگی | 2 Comments »
می 25, 2008
زندگی یعنی هر روز صبح سلام کردن به پدر و مادر
زندگی یعنی دستی که مادر به سرم کشید
زندگی یعنی اشکی که از رنج مادر ریختم
زندگی یعنی بوسه ای که پدر به پیشانی ام زد
زندگی یعنی لحظه ای که دست پدرم را بوسیدم
زندگی یعنی ما
زندگی یعنی همان لحظه ای که در کنار آنها شاد بودم
زندگی یعنی همین
برچسبها:خانواده, پدر, مادر, عشق, فرزند, صمیمیت
ارسال شده در خانه, زندگی | 1 نظر »
می 25, 2008
در حال اندیشیدن به فیلم زیبای “The Usual Suspects” بودم. که ناگهان در ذهنم یک مقایسه ی خیلی عجیب پیش آمد. بین ایران و جهان و این فیلم.
داستان فیلم از این قرار است که یک سری قتل های پی در پی انجام می شود و خلافکارها یکی پس از دیگری می میرند دعوا بر سر مواد مخدر و… در میان مافیای خلاف. سرکرده ی خلافکارها مردی بسیار مرموز است که کسی اورا ندیده یعنی هرکسی دیده مرده است. همه از او می ترسند و همه از نامش حساب می برند ولی کسی اورا نمی شناسد. در رابطه با دستگیری این مرد بعد از اتفاق افتادن ماجراهای مختلفی عده ای بازداشت می شوند تا بازجویی شوند. یکی از این افراد مردی لاغر و چلاق است که نقش اورا “Kevin Spacey” بازی می کند. کل داستان فیلم از زبان این فرد مظلوم و بیچاره گفته می شود. او نقش بیچاره ترین خلافکار فیلم را بازی می کند که هر کسی از راهی می رسد لگدی هم به او می زند!
مرده بیچاره ی قصه ی ما توسط یک کاراگاه باهوش بازجویی می شود. از او درباره ی سرکرده ی خلافکارها کسی که همه را می ترساند می پرسند و او هرچه می داند می گوید. مرد قصه ی ما ترسو و لاغر و ضعیف است سعی می کند از خود دفاع کند و از این جرایانات کنار بکشد ولی جبر زمانه باعث شدی که در این ماجرا درگیر شود. هیچکس به او حتی مظنون هم نیست. تمامی تحقیقات انجام می شود ول هیچ اثری از سرکرده ی خلافکار ها نیست. تحقیقات به بنبست رسیده است. کاراگاه باهوش ماه ها را صرف صحبت و بازجویی کرده است ولی هیچ چیز معلوم نمی شود.
در آخرین دقایق فیلم وقتی که همه ی شاهد ها را آزاد می کنند. مرد مقصه ی ما نیز آزاد می شود. اوج فیلم در اینجاست او هنوز از در ساختمان پلیس خارج نشده که کاراگاه ناگهان جرقه ای به ذهنش می رسد و درک می کند که همین فرد بیچاره خود سرکرده ی خلافکارهاست. به دنبال او به خیابان می دود ولی اورا پیدا نمی کند و ما در صحنه ی بعد می بینیم که فرد چلاق قصه ی ما در خیابان پشت اداره ی پلیس ناگهان سالم می شود و شروع به راه رفتن می کند و با لبخندی معنی دار از آن مکان دور می شود. کاراگاه قصه ی ما نیز حیران در خیابان هنوز نا امیدانه به اطراف نگاه می کند در حالی که می داند کسی حرف اورا باور نخواهد کرد و مدرکی ندارد. و فیلم به پایان می رسد!
حالا شما با خواندن مطالب بالا می توانید شباهیت ریزی بین ریس جمهور کشورمان و خیلی چیزهای دیگر پیدا کنید. من خودم که متعجب شدم. توصیه می کنم فیلم را حتما ببینید.
برچسبها:مردم, پنهان کاری, ترس, خلاف, دروغ, سلطه
ارسال شده در ایران, سیاست, فیلم | 2 Comments »
می 24, 2008
به تازگی توسط این مطلب از دکتر مزیدی با سرویس بسیار جالب disqus.com آشنا شدم. واقعا شیفته ی این سرویس شدم. بوسیله ی این سرویس تمامی وبلاگ ها می توانند کامنت های خود را به هم مرتبط کنند و چیزی مانند سیستم نظرات wordpress.com بوجود آورند. دیگر وقتی به وبلاگی سر می زنیم و دوست داریم نظری بدهیم مجبور نیستم کار تکراری نوشتم اسم و آدرس میل و آدرس وبلاگ خود را تکرار کنیم. بلکه از قبل همه ی اینها انجام شده است و ما خیلی راحت فقط می توانیم نظر خود را بنویسیم.
شاید این بخاطر تنبلی من باشد ولی خیلی از نوشتن تکراری اسم و … در کامنت های وبلاگ دیگران خسته شده ام و این سرویس یک راه چاره ی بسیار خوب است. دیگر از خطاهای عجیب و غریب سرویس هایی مثل بلاگفا و پرشین بلاگ هم خبری نخواهد بود. در صورت عوض کردن مکان وبلاگ خود می توانیم نظرات خود را با خود ببریم!! و کلی امکانات جالب دیگر.
امیدوارم که این سرویس هرچه سریع تر در میان وبلاگ های فارسی رواج پیدا کند و موجبات راحتی من و سایر دوستان را فراهم کند. پیشنهاد می کنم که حتما استفاده کنید. این هم پروفایل من در دیسکاس
www.disqus.com
برچسبها:نظرات, وب 2, کامنت, راحتی, شارینگ
ارسال شده در سایت های مفید, وبلاگ | 2 Comments »
می 24, 2008
امروز را روز پایان تلویزیون در خانه ی ما اعلام می شود. روزی که آخرین بیننده ی تلویزیون اعتراف کرد که دیگر دیدن تلوزیون هیچ گونه جاذبه ای برایش ندارد.
از چندین ماه پیش دیگر هیچ کسی در خانه ی ما سری به تلویزیون نمی زد از وقتی که ماهواری آمد و من و برادرانم به جرگه ی ملت خلافکار پیوستیم که اوضاع بدتر هم شد. آخرین افراد مقاوم پدر و مادرم بودند. که پدرم اول کنار زد و اعتراف کرد که دیگر هیچ علاقه ای به این تلویزیون ندارد! و آخرین فرد مقاوم مادرم بود که خود را با دیدن برنامه هایی مثل “سیمای خانواده” و “تصویر زندگی” سرگرم می کرد, ایشان هم همین امروز در پیشاپیش چشمان من, اعتراف کرد که دیگر هیچ لذتی نمی برد و دیگر تلویزیون تماشا نخواهد کرد. همه اش وقت تلف کردن است!
فکر کنم که فقط یک زمان روشن می کنیم و یک سریال می بینیم. این سریال ” امپراطور دریا” مارا پای تلویزیون می نشاند. خوشبختانه اینقدر خوب است که حتی من هم برای دیدنش آماده باشم.
یک زمانی به بهانه ی اخبار روشن می شد این وسیله ی بیچاره, که من و پدرم مشتری بودیم. من که اول کنار زدم و دیگر حتی با اخبار 20:30 شبکه ی 2 هم رفاقتی نداشتم, تکلیف بقیه که معلوم بود. از اینترنت منابع خبری خود را تامین می کنم. کمترین خوبیش این است که می توانی از منابع مختلف خبری را دنبال کنی و این احساس را نداشته باشی که به تو خبر می خورانند. پدرم که آخرین فرد اخبار بین خانه ی ما بود چند ماهی هست که ترجیح می دهد از من خبر بگیرد تا از جبعه ی سیاه! خوب به من بیشتر اعتماد دارد دیگر !!
و اینگونه من رسما پایان دوران حکومت تلویزیون و شبکه های صدا و سیما را اعلام می نمایم. خدایش نیامرزد.
برچسبها:20:30, ایران, تلویزیون, خانواده, خبر, سریال, سرگرمی, صدا و سیما, علاقه
ارسال شده در خانه, رسانه, روزانه, فرهنگ | 2 Comments »
می 22, 2008
سوم خرداد. نمی خواهم در مورد چیزهایی که در تلویزیون نشان می دهند چیزی بگویم. حتی دقیقا نمی دانم امروز چه نام داشت فکر کنم روز ایثار بود یا روز بسیج!
شاید این دلیل نبود ولی همیشه به دنبال این بهانه بودم که از پدرم بنویسم. مردی که مرد است.
در سال های جنگ. در دوران شجاعت ها, در دوران اشک ها و لبخند ها, پدرم مرد بود, پدرم جنگید برای وطنش جنگید, برای ناموسش جنگید. او جنگید چون می دانست که این کار درست است. جنگید چون می دانست زیر چکمه های عراقی ها جایی برای شادی فرزندانش نیست. او جنگید نه بخاطر اینکه امام خمینی گفته بود. نه بخاطر اینکه جمهوری در کشور ما اسلامی بود. او جنگید بخاطر مردمش. او شجاع بود.
پدرم کسی در این کشور اسم تورا نمی داند. ولی ایمان دارم که تو قهرمان این دوران هستی. پدرم می دانم که شب های زیادی مثل شیر مبارزه کرده ای, برای افتخار, برای زندگی. می دانم بر شانه ی دوستانه شهیدت گریه کرده ای. می دانم غمگینی.
پدرم دردت را هنگامی که موج خمپاره تورا به آسمان پرت می کرد احساس می کنم. و دردت را احساس می کنم وقتی بی وفایی و قدر ندانی این ملت را می بینی. قدر ندانی فرزندانت را می بینی. پدرم تو فرشته ای هستی که با که آسمان آمدی.
وقتی که می گفتی : “من ترسی از شهادت نداشتم نمی دانم چرا گلوله ها به من نمی خوردند” شاید برای شوخی باشد و شاید دلیل را بیان نکنی. ولی من می دانم فرشته ی من, گلوله برای نزدیک شدن به تو شرم داشت.
پدرم گریه می کنم وقتی گریه می کنی و یاد دوستانی را زنده می کنی که در خون خود رنگین شده اند. گریه می کنی و من می دانم که در قلب شکسته ی تو چه خبر است. آرزو می کنم که لیاقت فرزندی تو را داشتم, ولی افسوس.
پدرم زندگی برایم بی معنی می شود وقتی می گویی: که ای کاش شهید می شدم ولی خدا نخواست. پدرم تو از ما نیستی تو از آسمانی. آرزو می کنم که آن فرزندی باشم که تو دوست داری.
پدرم هر روز, روز توست. تو همه ی دوران منی. تو بهترین منی. تو قهرمان منی. پدرم دوستت دارم.
ارسال شده در خانه, زمان گذشته, زندگی | 7 Comments »