وقتی از در وارد شد همه جمع شده بودند که بخاطر بازگشتنش پس از این مدت طولانی جشن برپا کنند. همه بودند, دوستان قدیمی, همان فضا و همان مکان. همه خوشحال بودند. ولی او ناگهان به سختی ناراحت شد و ناگهان ترسید و جمع را ترک کرد. از همه عذر خواهی کرد و به اطاقش رفت.
فردای آن روز روی مبل کنار پنجره
دوست صمیمی: دیروز چت شد یدفه حالت بد شد؟!
او: یدفه ترسیدم که نکنه دیگه هیچی مثل قبل نباشه.
دوست صمیمی: نه, تو ترسیدی که نکنه هنوز همه چیز مثل قبل باشه!
با نگاهی سرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد
دیروز منم ترسیدم. از این ترسیدم که نکنه هنوزم همه چیز درست مثل قبل باشه. دیگه دوست ندارم که مثل قبل باشم و خودم رو تکرار کنم. شاید اگه اینی که هستم ارزش تکرار کردن داشت میشد به تکرار کردن فکر کرد, ولی من ارزشی برای تکرار نمی بینم. پس باید کاری کرد. شاید کمی تغییر!
این وبلاگ هست ولی من نیستم! من هستم ولی من دیگر من نیستم! می روم به جست و جو تا شاید خودم را بیابم.
ژوئن 1, 2008 در t 10:58 ب.ظ
های آقا کجا کجا ؟!
گشتم نگرد ! نبود نیست !
نه چیزه . اشتباه گفتم
گشتم نیست ! نگرد نبود !
درست شد ؟
ای بابا