_”به کجا چنین شتابان؟”
گون از نسیم پرسید
_”دل من گرفته ز این جا ,
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟”
_”به کجا چنین شتابان؟”
_”به هر آن کجا که باشد, به جز این سرا, سرایم”
_”سفرت به خیر اما تو و دوستی, خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی,
به شکوفه ها , به باران,
برسان سلام ما را”.
“محمدرضا شفیعی کدکنی”
ژوئن 8, 2008 در t 2:24 ب.ظ
بزرگی تونو میرسونه . چشم حتما . سلامت باشین . چیزی لازم ندارین از اونجا بخریم براتون ؟ سوغاتی میاریم خدمتتون .
زحمت آش پشت پای ما میافتده گردن شما دیگه . ببخشید . شرمنده . ایشالله یه روز از خجالتتون در بیایم . فقط عارضمن که به مامان بزرگمان یک کاسه ی بزرگ ِ بزرگ آش بدهید . خدمت خاله جان هم دو تا کاسه بدهید . عروسش باردار است یک وقتی دلش میخواهد رو سیاه میشویم جلویشان .
پشت سرمان آب بریزید . فراموشتان نشود . که ان شالله به سلامتی برویم و به سلامتی برگردیم .
سجاد:همیشه باید منو بخندونی پسر!
ژوئن 9, 2008 در t 9:13 ق.ظ
سلام
متن ترس واقعا قشنگ بود.