داستان ما و رمضان

By سجاد

شاه بود! پدر بزرگ و مادر بزرگ و پدر مادر همگی روزه می گرفتند!

شاه رفت خمینی آمد. پدر بزرگ رفت و مادر بزرگ تنها شد. مادر بزرگ دیگر روزه نمی گرفت!

10 سال گذشت پدر و مادر و خواهر و برادر و. . .. روزه می گرفتند.

20 سال گذشت, برادر دیگر روزه نمی گرفت.

25 سال گذشت, خواهر دیگر روزه نمی گرفت.

30 سال گذشت, مادر دیگر روزه نمی گرفت.

و حالا دیگر هیچ کس را روزه نمی گیرد!!

4 نظر to “داستان ما و رمضان”

  1. rezab می گوید:

    خیلی روایت منطقی و جالبی بود. و فکر کنم این سیر را تو خیلی از این خانوارها شاهد هستیم.

  2. سجاد جلیلیان می گوید:

    سلام
    قشنگ نوشتی البته به نظر من ربطی به حکومت نداره هر کسی باید اعتقادشو حفظ کنه چون اگه عوض کنه نشون میده که شاید از اول اعتقاد نداشته
    اسم من هم سجاد جلیلیان است اما فرقش اینه که ساکن آبادانم
    خوشحال میشم بهم ایمیل بدی

  3. برير حسيني سعادت می گوید:

    سلام!!! آخ كه زدي به خال!! البته تو تمام خانواده را تار و مار كردي. انگار كسي براي روزه گرفتن نمايد.. خداوند متعال مظلوم واقع شد در اين پست وبلاگت چون بنده اي برايش نماند كه عبادت اش كند

    اما اصل قضيه شايد اين است كه وقتي خميني كبير رفت ديگر كسي حال خواندن نماز هم نداشت… ديوانه اند بعضي از اين مردم كه اعتقادات شان با فوت بعضي از رجال و علما از بين ميرود… پس خداوند متعال اينجا چه كاره است؟ رهبر به اين بزرگي و گرانقدري و عزيزي…

    راستي پست قبلي ات هم كه يك كلمه قصاري بود… مرا به اين واداشت كه شايد بهتر است خودكفا باشيم و خوب را هم از خوبان درخواست نكنيم و بدي هايمان را ببينم و به آن بنازيم… كه البته شايد اين هم اشتباه باشد. بهتر آن است كه:

    خوب باشيم و خوبي ها را از خوبان بگيريم تا در نهايت فردي بي نقصي باشيم در جامعه… كه البته انسان هميشه جايز الخطا بوده است. رها كنيم بحث را. بي خيال…
    .
    سجاد: البته من نمیخام در باره ی این پست زیاد توضیح بدم. اینم بگم که شخصا با خمینی مشکلی ندارم. سری که درد نمیکنه نمی بندند. ولی دندونی که درد می کنه باید کشید انداخت دور

  4. برير حسيني سعادت می گوید:

    اتفاقات زيادي در وبلاگت افتاده انگار!!! به هرحال يكي از پست هاي جالبت را لينك كردم در وبلاگم.

    ياعلي مدد…

يك پاسخ برايش بگذاريد