ژوئن 25, 2008 by سجاد
قسم به حرف های نگفته ی سال های ناگفتنی
قسم به دل های شکسته ی مرد های ناشکستنی
قسم به نعمتی که من دارم و خدا ندارد
از همین قلب کوچکم تا انتهای آسمان دوستت دارم
مادر
مادرم روزت مبارک
مرتبط: + + +
پی نوشت: نمی خاستم که پست دیگه ای به وبلاگ اضافه کنم چون دوست داشتم این پست رو که به مادر تقدیم کردم مدتی بر سر در وبلاگ ما باشه. مطلب رو ویرایش گردم برای جشن گرفتن یه تولد امروز وبلاگ من یک ساله شد. یک ساله پیش در چنین روزی بود که اولین مطلبم رو توی این خونه ی جدید نوشتم و الان یک سال از اون ماجرا گذشته و من دوستان جدیدی پیدا کردم و ماجراهای عجیبی برام اتفاق افتاده.
از تمامی دوستانم بخاطر اینکه منو قابل به دوستی دونستن ممنونم. از تمامی کسانی که به وبلاگم توی این مدت سر زدن متشکرم. از اینکه این وبلاگ رو شروع کردم خوشحالم و از اینکه وبلاگ نویس هستم بیشتر خوشحالم. به امیده روزهای بهتری برای همه ما.
ارسال شده در خانه, روزانه, زنان, وبلاگ | 2 Comments »
ژوئن 22, 2008 by سجاد
گر حال تو همچون منه آشفته خراب است
گر خواهش دلهای منو تو بی حساب است
ای وای به حال هردوی ما
ای وای به حال هردوی ما
.
و اینگونه بود پایان؟
ارسال شده در اینترنت, وبلاگ | 6 Comments »
ژوئن 19, 2008 by سجاد
یه موچین دستم بود اون روز یه جای مهم دعوت بودم داشتم به خودم میرسیدم. تازه دوش گرفته بودم و اصلاح کرده بودم. موچین رو برداشته بودم و گلاب به روتون داشتم موهای دماغ رو با کلی درد می کشیدم که یهو بابا جون سر رسید. یهویی فکر کرد که ما هم آره! داریم با ابروهامون ور میریم جینگولی بشیم!
پدر: با اون موچین چه غلتی داری می کنی؟
سجاد: هیچی بابا! دارم موهای صورتمو میگیرم
پدر اومد نزدیک و اوضاع رو برسی کرد و وقتی مطمئن شد خبری نیست, وقتی داشت کم کم دور میشد گفت:
پدر: نبینم دست به ابروهات بزنی. اگه بخای خودتو شکل این پسرهای کو….. بکنی اولین شب باید پیش خودم بخوابی*
منم که هنگ کرده بودم و آب تو دهنم خشک شده بود داد زدم: چشم بابا ناسلامتی با مردیما!
و از محلکه گریختم.
وقتی مطلب “مردانی که مرد نیستند!” رو خوندم یاده این ماجرا افتادم!
* من با پدرم مثل یه رفیق صمیمی هستم. عاشقشم بهترین پدر دنیاست
ارسال شده در جامعه, خانه, خنده | 10 Comments »
ژوئن 19, 2008 by سجاد
گر بخارد پشت من انگشت من, خم شود از بار منت پشت من
همتی کو, تا نخارم پشت خویش, وا رهم از منت انگشت خویش
آواز با صدای زیبای حبیب دانلود با حجم 1 مگابایت
ارسال شده در موسیقی, هنر | No Comments »
ژوئن 18, 2008 by سجاد
داداش:سجاددد ….
سجاد: بله, بله الان میام.
داداش: داری چیکار می کنی؟ اون سگ مصب رو خاموش کن بیا
من: دارم خودارضائی* می کنم! الان کارم تموم میشه میام
داداش: چی؟!!!
سجاد: این دستمال من کجاست!
داداش: واسه چته؟!!!!!؟!!!!!!!
سجاد:بابا دوباره این پنجره رو باز گذاشتین با این خاک و خول تمومه میز کامپیوتر و کیبورد خاکی شده!
* “سبک های مختلف وبلاگ نویسی” فکر کنم ما خودارضا باشیم! :دی
2- وبلاگهای خودارضائی: که بیشتر به دنبال رفع تنشها و احساس لذت از اشتراک نظرها، عقیدهها و احساسها و …هستند.
ارسال شده در اینترنت, خنده, وبلاگ | 2 Comments »
ژوئن 18, 2008 by سجاد
اگر دوست دارید که در جیک ثانیه جزه بهترین وبلاگ های وردپرس بشید و توی دشبرد نشونتون بده می تونید به این روش عمل کنید:
1: در مورد روز جهانی فایر فاکس بنویسید و تعجب کنید که وای ایران چقدر رتبش بالاست!
2: در مورد ماجرای دانشگاه زنجان بنویسید و کلی به دولت بدو بیراه بگویید
3: چند عکس خفن سکــــــسی در وبلاگتان بگذارید و توضیح بدهید که صاحب این عکس کیست و حالش چطور است
4: طنز بنویسید و به ریش عالم و آدم بخندید دولتی یا وبلاگ نویس معروف باشد که چه بهتر
5: در پست هاتون و بهتر اینکه در عنوان پست هاتون از واژهای ممنوعه مثل کو …….ک…… ک ت کک و بابا ک…… استفاده کنید
6: به مزیدی یا مجیدی یا بامدادی یا فتحی و سایر ییی ها گیر بدهید یا انتقاد کنید یا تعریف. انتقاد کنید, اونجوری درباره ی شما خواهند نوشت و کلی کلاس لارج بودن خواهند گذاشت! یا تعریف کنید که از شما تشکر خواهد کرد (قابل ذکر است که من شخصا مخلص اینایی که اسم بردم هستما : دی )
7: یک آموزش برای بهترین وبلاگ نویس شدن بنویسید!
پی نوشت: اینجا فقط همین یک چیز یعنی طنز نوسیی رو کم داشت که کامل شد!
ارسال شده در خنده, وبلاگ | 19 Comments »
ژوئن 17, 2008 by سجاد
مشکلات که اصلا کم نیست و مجال برای حرف زدن کم تر! منم که اصلا دوست ندارم به چیزایی فکر کنم که نه می تونم دربارشون کاری بکنم و نه اینکه فکر کردنم برام ثمری داشته باشه. به قول بهروز وثوق توی اون فیلمه که اسمش یادم نیست:
ناااامزدموون کجججااا بود. یااادمون ننداز چیییزایی رو که ندارییم.
با کلی ذوق و شوق رفتم 70 هزار تومن ناقابل پول خرج کردم که چی مثلا گواهی نامه بگیرم و بشینم پشت رول(که هنوز بعد از بیشتر از 1 ماه هنوز گواهی نامه رو صادر نکردن). تا موقعی که این کتاب آیین نامه رو نخونده بودم و به فکر رانندگی نیفتاده بودم از هفت دنیا آزاد بودم. وقتی توی ماشین می نشستم و راننده کفری میشد و به این و اون فحش میداد پیش خودم می گفتم که, ای بابا این چشه چرا اینقدر عصبانی می شه مگه چی شده!! تا اینکه ما هم این کتاب آیین نامه ی راهنمایی و رانندگی رو خوندیم و از تابلو ها و چهارا ها و حق تقدم و ها و این چیزا سر در آوردیم. فهمیدیم که هرکی میخاد به یه طرفی دور بزنه باید راهنما بزنه.
راسته که میگن درد انسان از دانستن است. خلاصه ما که آگاه شدیمو نشستیم پشت رول خودمون شدیم جز اون افرادی که همش در حال فهش دادن بودن, ناسلامتی کلی قوانین بود که رعایت می کردیم و دیگران رعایت نمی کردن, رو اعصاب ما راه می رفتند. یاده یه داستان افتادم که یکی از دوستا تعریف میکرد:
در یک چهار راه سر پیج یکی مثل گاو یدفه می پیچه جلوی دوست ما و ……..
دوست ما: این چه طرز رانندگیه چرا یدفه میای اینور
یارو: حلا مگه چی شده بابا!!
دوست ما: هیچی نزدیک بود بزنم داغونت کنم تازه راهنما هم که نزدی!
یارو: مگه راهنما برای شب نیست؟!؟!
خوب بیچاره دوست ما حق داشته مخش هنگ کنه و ترجیح بده که چیزی نگه و بره! توی این شهر ما از این چیزا خیلی خیلی زیاده, اگه حس باشه هر بار که میری بیرون می شده دربارش یه رومان نوشت.
حالا چی شده قوز بالا قوز ؟ همین چراغ های راهنمایی سر چهار راه ها! چطور ؟ عرض می کنم!
خوب به میمنت وجود انرژی پاک و زیاد هسته ای و مازاد برقی که به عراق صادر می شه و محمود جون تازگی ها همش برق میره, جاهای دیگه ی کشور رو نمی دونم ولی توی کرمانشاه که همش برق قطعه! نکته اینه که کجاها نباید باشه که هست. چراغ های راهنمایی سر چهار راه ها برق ندارند و خاموش هستند. من خودم روزی چندین مرتبه برخورد می کنم به این حالت. حالا خودتون حساب کنید که یه شهری با یه همچین رانندهایی, چراغ راهنمایی هم نداشته باشه. پلیس هم که نیست پس بهتره حرفش رو نزنیم. جایی که برق نیست میخای پلیس باشه!!؟
البته همون حس قانونمدنی بنده باعث شده که در هنگام رانندگی گوشی رو در نیارم و از این چراغ های خاموش عکس نگیرم, ولی قول می دم که دفه ی دیگه که بخاطر خاموش بودن چراغ توی چهارا گیر کردم پیاده بشم و چندین تا عکس با معنی بگیرم و بزارم توی وبلاگ.
ارسال شده در ایران, دولت, کرمانشاه | 2 Comments »
ژوئن 17, 2008 by سجاد
دیگه همه باید داستان دانشگاه زنجان رو شنیده باشند! کلی در موردش حرف زنده شده و از جریان فیلم هست. استادی که گفته می شه که می خواسته به یکی از دختر خانوم های دانشجو تجاوز و اینا کنه!
دارم خودم رو جای اون استاد میزارم که اگه بنده یدفه جوو میگرفتم و در خودم احساس می کردم که خانوم خوشگل دانشجو رو مورد تجاوز قرار بدم چطوری این کار رو انجام می دادم؟ با یه حساب سر انگشتی خیلی کارها می شد کرد که اینجوری گندش در نیاد.
با خانوم دانشجو روی هم که ریختیم شاید اون رو میبردم توی ماشینم و میرفتم یه جای خلوت و کار رو تموم می کردم. خیلی راحت از یکی از دوستان قدیمی کمک می خواستم که خونش رو برام خالی کنه. خونه ی خودم رو می تونستم خالی کنم. کلی مسافر خونه از این حرفا هست که می شه کار رو توش انجام داد. کلی جای خیلی خلوت توی دانشگاه هست که می شه کار رو توش انجام داد! خوابگاه ها که دیگه بهترین جا می تونن باشن! فکرش رو بکنید کدوم آدم خری میاد توی دانشگاه اونم توی یه دفتر اونم اداری کار تجاوز کردن رو انجامم میده!!!! شنیده ها حاکی بر این است که این استاد در حال در آوردن لباسش بوده ولی من که توی فیلم چیزی ندیدم. برفرضم که بوده نکنه میخاسته خانوم رو بزاره روی میزه کارش و بره سراغ اصل مطلب!؟
حالا ما که توی جریان نبودیم شاید این کار کلا یه دسیسه بوده شایدم راست بوده خدا عالمه. اگه دروغ بوده که هیچی ولی اگه راست بوده خاک بر سرش که همچین صوتی بزرگی داده باید از یکی از دانشجوهای همون دانشگاه یاد بگیره.
خودتون می تونید فیلم رو از این لینک ببینید
از یک جهت دیگه هم این داستان برام خیلی جالب بود. از این داستان فیلم برداری شده عکس گرفته شده اونم بوسیله ی همین تلفن های همراه که همه جا هستند فیلم توی یوتوب قرار داده شده و تمام مردم دنیا می تونن اون رو ببینند. از معجزه ی فن آوری در عجبم. من که اونجا نبودم خیلی راحت می تونم فیلم رو از توی خونم نگاه کنم و لذت ببرم. اگه بتونیم از این داستان به صورت درست استفاده کنیم این کشور گلستان خواهد شد!
دوباره نوشت: وقتی مطالب بالا رو نوشتم و پست رو تموم کردم بطور خیلی اتفاقی به این مطلب درباره ی همین موضوع برخوردم که یادم انداخت یه چیزهایی رو باید به این نوشته هام اضافه می کردم.
من توی نوشته ها خودم رو جای استاد قرار دادم و بطور خیلی منطقی به این فکر کردم که این ماجرا چطوری می تونست پیش باید, ولی بیایید خودمون رو جای اون دختر دانشجویی که این اتفاق براش افتاده بزاریم. البته من در نوشته های بالا در مورد این بحث کردم که این ماجرا اصلا راست هست یا نه؟ ولی اگه بنا رو بر راست بودن و ماجرا و بی شرف بودن استاد و بی چاره بودن دختر دانشجو بزاریم باید طوری دیگه ای فکر کنیم. به نظر من و شما این دختر دانشجو بهترین کاری که می تونست انجام بده چیه؟ یکی خیلی خوب این کار رو انجام داده که من دیگه نمی تونم از این بهتر بنویسم . اگه خودمون رو جای اون دختر دانشجو قرار بدیم این حالت ها می تونه پیش بیاد که دوستمون گفتن. پیشنهاد میکنم حتما بخونید
درباره دختری که نمی خواست تن دهد!
باید اضافه کنم, خوب که به این شرایط فکر کردم به نظرم میاد که شاید ان کاری که انجام شد می تونست بهترین گزینه باشه!
ارسال شده در اینترنت, تصاویر, رسانه, روزانه, موبایل | 5 Comments »
ژوئن 16, 2008 by سجاد
این چه دور باطلی است که خداوند بر سر راه من قرار داده؟ من عاشق همان چیز از تو شدم که بزرگترین مانع بر سر رسیدنم به تو است. سرگردانم و حیران! فقط می دانم که باید نیتم را پاک کنم و راه چاره را از خداوندگارم طلب کنم.
تو نجیبی, تو پاکدامنی, تو محجوبی,تو مغروری, تو از من دوری.
ارسال شده در زنان, فرهنگ, فلسفه | No Comments »
ژوئن 16, 2008 by سجاد
خورشید چه زیبا پشت برگ درختان می رقصد
قصدش دوری از من نیست, به گمانم می ترسد از غبار نورش به من گزندی برسد
چه زیبا می نوازد نسیم, ترانه ی آرامش خدایی را
چمن و برگ و گل و موی تنم همزمان می رقصند
و چه زیبا می کشد نقاشی, بر بوم جهان, خدایی که در این نزدیکیست
آسمان ها آبیست, عشق بازان سبزند, طرح آن رویایست
در چهار سوی این وادی, رود محبت جاری است
همه فریاد زنان می گویند, عشق مارا کافیست
“نقش خدا”
دوشنبه 27 خرداد 1387
ارسال شده در ادبیات, هنر | 1 نظر »