سجاد از خود چه می خواهی ؟

شاید بعد از خواندن نوشته های یک مرد خود را در راهی دیدم که باید می رفتم. تجربه ای که امشب داشتم و سوالاتی که پی در پی در ذهنم پدیدار می شد و جوابی برای آنها نداشتم. این دلیلی شد که نتوانم بخوابم. کسی نبود که به سخنانم گوش فرا دهد پست نوشتم برای خودم و شاید دیگرانی که خواهند دید.

تا به حال دچار دوگانگی شده اید؟ این احساسی است که من دارم نمی دانم چه می خواهم حتی دیگر نمی دانم چه هستم. سوال هایی که برای آنها جوابی در ذهنم نیست. جست و جو کردم ولی باز هم جوابی ندارم. شاید بتوان از زیر پرسشگری های هر دادگاهی شانه خالی کرد ولی خود را چه کنم نمی توانم خودم را گول بزنم. نمی توانم.

دختری. به سوی او گرایشی دارم. مجلسی. من او  آنها. همه جمع. همه شاد. همه در حال گفتن حرف هایی خوب. دخترک خواهری دارد. من هم دوستی دارم. سجاد گرم صحبت گرم خود. اندکی می گذرد. چه سریع شاید باد. موبایل ها روشن. بلوتوث ها براه. سجاد کاشفی خواهد شد. چشم دارد می بیند. آنچه سجاد نتوانست دوستش انجام داد. دوست من اس ام اس می دهد. اس ام اس باز می آید از چه کسی ؟ از خواهر دختری که دوست می دارم. چه سریع چه عجیب. سجاد حیران است. چه شده چه کرد و چگونه؟

آیا این حسادت است که در وجودم شعله ای روشن شده؟ چرا او می تواند و من نمی توانم؟ نمی دانم دیگران چه چیز را حسادت گویند! ولی من عصبانی هستم. ناراحتم از خودم. چرا من نکرده ام آنچه او کرد. درد از ناتوانی نیست. درد این است که می توانم پس چرا نمی کنم؟ آیا می ترسی سجاد؟ نه ترسی نیست! آیا دخترک را فراموش کرده ای؟ نه چنین هم نیست. چشم های دخترک را به یاد دارم. می دانم که رنگه خواسته ی او هم آبی است شاید سبز. پس سجاد از خود چه می خواهی؟

ترس من از آغاز نیست. ترس من از پایان است. از شروع فصلی سرد. شاید سوال درست را از خود نمی پرسم. آری جوابی درست وجود دارد. ایمان دارم.

Advertisements
این نوشته در عمومی ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای سجاد از خود چه می خواهی ؟

  1. بازتاب: سخنان طلایی « بی خوابی

  2. زیر خط IT :گفت

    بی خیال بابا

    سجاد: خیلی هم باخیال :p

  3. nazi :گفت

    salam
    hichvaght faramoosh nakon ke ye etefagh zamani pish nemiad ke kheire ma tosh nist. hala alaraghme hameye talashaye ma!
    va baadan mifahmim khoda baraye ma chizaye khili behtario mikhaste ke on khasteye ma (be har dalili) bar avorde nashode.
    faramoosh nakon ke khoda khili mehrabane.
    movafagh bashi
    Nazanin

    سجاد: سلام نازی خانوم دیر دیر به ما سر می زنی! درد منم همینه دیگه من با خدا مشکل دارم آخه توی محرم توی شب تاسوا اونم توی جمعی که همه خواهر منن چطوری می تونم همچین کاری بکنم. نه ترسی هست نه چیز دیگه ای توانایی هم هست شکر خدا. فقط مشکل وژدان جان و خداست
    ممنونم از راهنماییت

  4. ایلیا :گفت

    خواهش میشه داداچ ! قابلی نداشت ! 😀

  5. ایلیا :گفت

    زندگی همه جایش ترس از پایان دارد . سخت است ولی نباید ترسید . باید رفت و رفت این سراشیبی را تا به قله رسید . ترس از سقوط به ته ِ دره از خود ِ این سقوط کشنده تر است

    سجاد: بدون شک شما درست می گویید.ترس من از سقوط نیست من ترسی ندارم درد من از دانستن است.دردی سنگین که دیگر توان تحملش را ندارم
    از تو ممنونم ایلیا جان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s