یک روز قبل از امروز

با صدای ماشین همسایه از خواب بلند می شم. یه نگاه به ساعت می ندازم ساعت 9 شده. از اطاقم می رم بیرون خیلی خسته دوست ندارم از توی تختم پاشم. می دونم که از صبحونه خبری نیست گرچه اگرم باشه من اشتها ندارم. از پله های اطاقم میام پایین. همیشه مامان روبروم توی آشپزخونست و بابا سمت چشم روی مبل نشسته. سلام مامان سلام بابا. میرم سمت راست درو باز می کنم و میرم توی دستشویی صورتمو می شورم.

میرم توی آشپزخونه یه نگاهی به یخچال میندازم مثل همیشه چیزی توش نیست که خوشم بیاد, می بندمش. بازم بابا یه پیشنهاد میده. پسرم پنیر هست خرما هست تخم مرغ هست یه چیزی بخور. دوباره یادم میاره که چقدر ضعیف شدم. چشم بابا الان اشتها ندارم یه چایی می خورم. دیگه چایی دوست ندارم شیرم هست ولی شیر یارانه ای مزه نمیده. یعنی دیگه هیچ چیز مزنه نمیده.

برمیگردم به اطاقم مثل همیشه بهم ریختست. دوباره روی تخت دراز می کشم. تنها کاری که می کنم فقط وقت رو میگزرونم. بعد از مدتی پا میشم و میرم پای کامپیوتر روشنش می کنم یه عادت که ازش متنفرم. اگه سرور گیم سالم بود شروع می کنم به بازی و اگه نبود یه سر به وبلاگم میزنم. گوگل ریدر تویتر و جیمل …. نمی دونم چطوری میگذره ظهر شد یه نگاه به ساعت می ندازم. حدود ساعت 12 خیلی گرسنم شده ولی الان از نهار خبری نیست باید تا ساعت 1 صبر کنم تا همه برگردن خونه. بازم پشت کامپیوترم. بابا میاد بالا و میگه :تو دیگه از این خسته نشدی؟! . مثل همیشه منم حرفی واسه ی گفتن ندارم. یکم نگاه کرد و رفت بیرون میدونم که دلش برام می سوزه حتما نگرانه.

ساعت 1.5 شده. سجاد سجاد سجاددددددددد. بله مامان؟ بیا ناهار بخور. الان میام. ساعت 2 از اطاقم میرم پایین. بابا: پسر احترام صفره رو نگه دار بیا غذا رو بخور. چشم بابا اومدم. بالاخره این کامپیوتر لعنتی رو خاموش می کنم و می رم پایین. ولی گرسنم نیست من ساعت 12 گرسنم بود. الان اشتها ندارم. اینارو تو دلم میگم. یه نگاه به اطراف هنوز صفره روی زمینه. غدا هم مثل همیشه سرد شده. به زور غدا رو می خورم. خیلی خستم. سردردم دوباره شروع شده. باید بخوابم. افتاب خیلی قشنگه باید کمی برم زیر آفتاب, می گن که برای بدن خوبه. نمی دونم چند دقیقست زیرا آفتاب نشستم. خیلی گرمم شده باید برگردم توی خونه. برمیگردم توی اطاقم میام روی تخت میخوابم و همش ول می خورم خوابم برده بود! فکر کنم نیم ساعت خوابیدم. خیلی کسلم ساعت چنده ؟ بزار نگاه کنم. موبایلمو پیدا می کنم ساعت 3 شده. هوا هنوز گرمه بازم کامپیوتر رو روشن می کنم. یه فیلم می بینم و سری به اینترنت می زنم. بازم همون کارای بی نتیجه ی هر روز توی اینترنت. فیلم خیلی جالبه دوستش دارم. ساعت چند شده؟ ساعت 6 شده.

لباسامو می پوشم فقط میدونم باید بزنم بیرون, میرم بیرون. یه راست میرم گیم نت. بچه ها همه هستن اونا هم مثل من. کلی با هم شوخی می کنیم. اوایل سعی می کردم که توی شوخی کردن خودمو نگه دارم ولی نمیشه مقاومت کرد این مثل یه دورست. یه دست دوتای مشت می زنیم و یکم کانتر بازی میکنم تا اکانتم بچسپه! ساعت چنده؟ ساعت 9:15 شده

بچه ها گم نت تعطیله برید بیرون, کسی گوش نمیده. همه ی سیستم ها یدفه ریستارت می شه و چراغ ها خاموش. میزنیم بیرون.میام خونه. شام سرد شده بازم شام رو به زور می خورم. اگه چند روز چیزی نخورم گرسنم نمیشه! ساعت چنده ؟ ساعت 11 شده. میرم توی اطاقم میرم توی رخت خواب ولی خوابم نمی بره. به مامان قول دادم که شب ها زود بخوابم. ولی خوابم نمی بره. دیگه کار داره به جاهای باریک می کشه. نمی شه تحمل کرد یه مشکل مردونست. حس ندارم دوش بگیرم. بلاند می شم و کامپیوتر رو روشن می کنم. باید خودمو سرگرم کنم. مثل یه مجسمه خودمو میخ می کنم. بازم و بازم اینترنت. سرگرمی جز این ندارم. وبلاگمو هز چند دقیقه یک بار چک می کنم که شاید کسی نظر جدیدی داده باشه. تویترم که همیشه هست. گوگل ریدر همیشه پره. وقت رو می کشیم. ساعت چنده؟ ساعت 1 شده . یه دفه یکی روی سرم ظاهر میشه.

سلام مامان. پسرم باز که تو هنوز بیداری. کار دارم مامان خوابم نمی برد. پسرم تا تو بیداری منم خوابم نمی بره! باشه مامان الان می خوابم. مامان روی تختم دارز می کشه. پسرم بخواب دیگه واسه خودت می گم بازم میفتی بیمارستان ها! باشه مامان الان می خوابم. ساعت چنده ساعت 1.5 شده. کامپیوتر رو خاموش می کنم. مامان از اطاق میره بیرون. خیلی خستم. نمی دونم کی خوابم برد.

ساعت 9شده تازه از خواب بیدار شدم ………………..

یک روز قبل از امروز! . The day before today

بازخوردی از آهنگ «Steven Wilson – The day before you came /Download/ Lyeics«

این نوشته در زندگی ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای یک روز قبل از امروز

  1. ایلیا :گفت

    شما حرمت سفره را نگه دار باقیش حل میشود !
    حالا دوست داشتی حرمت صفره را هم نگه دار . به جایی از کسی برنمیخورد !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s