خدا که بود؟

به خدا قسم!

خدا آن چیزی نبود که آن مرد پارچه به سر داخل تلویزیون می گفت!

آن چیزی که مرد ریشو که تند تند نماز می خواند می گفت خدا نبود.

خدا میان برگ های همان کتاب خاک خورده ی پدر بود که روی تاغچه کنار آیینه گذاشته بود. همان که آن وقتی یکبار خواندم گریه کردم.

.

پی نوشت: چند وقتی نبودم از تمامی دوستانی که توی این مدت نظر دادند و به وبلاگم سر زدن خیلی ممنونم. من برگشتم

این نوشته در عمومی ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s