همه آنچه که از دست دادیم!

یادمه وقتی که بچه بودم عادت داشتم توی حیاط خونمون همیشه بازی می کردم مخصوصا ظهرهای تابستون. همیشه صبح زود بیدار می شدم و صبحونه می خوردم و یه روز خوب رو شروع می کردم.

چیزهای آشنای زیادی از اون دوران هستند ولی یه چیز رو همیشه دوست داشتم. صبح ها همیشه توی حیاط خونمون صدای کلی پرنده میومد و تو آسمون کلی پرستو در حال پرواز بودند و گنجیشک ها جیک جیک می کردن و یاکریم ها هو هو! چقدر زیبا بود. وقتی که توی حیاط می خوابیدم و صبح بیدار می شدم اولین چیزی که نظرم رو جلب می کرد پرواز دسته های پرستو توی آسمون بود. یادش بخیر چه زود بزرگ شدم!

امروز صبح زود بیدار شدم. بعد از سالها یدفه رفتم توی اون حال هوای قدیمی, ولی دلم گرفت, چیزی نبود که بخاطرش خوشحال بشم. دیگه پرستویی توی آسمون نبود که پرواز کنه. صدای هیچ گنجشک یا یاکریمی نمیومد! هوا دیگه بوی خوب نمیداد.

واقعا ما چه چیزایی رو داریم از دست می دیم؟ خودمون؟ دلمون یا شایدیامون؟ همه چیزمون؟!

Advertisements
این نوشته در عمومی ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای همه آنچه که از دست دادیم!

  1. Mahsa :گفت

    Jaleb Bo0o0od!!!!!! Khosham oomad

    سجاد: از اینکه می بینم خوشت اومده خیلی خوشحالم

  2. opium :گفت

    بعضی چیزارو از دست می دیم…عوضش بزرگ می شیم…بزرگ باش

    سجاد: منظور من بزرگ شدن نیست. اینجوری که تو نوشتی انگار این چیزایی که من در مورد نبودنشون گفتم بخاطر بزرگ شدن من نابود شدند. نه اینجوری نیست. من بزرگ شدم ولی هنوزم احساسم رو دارم. بزرگ شدن اشکالی نداره این که ما آدم های همین نزدیکی به همین سادگی داریم ساده ترین چیزهایی خوبمون رو از دست می دیم بده.
    گنجیشک ها رفتند چون تا چند کیلومتری یه زمین خوب و یه درخت وجود نداره که خونه داشته باشند. پرستو ها رفتند چون چیزی ندارند بخورند. هوا خوش بو نیست چون بوی گند پتروشیمی هر روز صبح حاله منو به هم می زنه!
    اینه داستان تلخ من

  3. سلام… آقا دقيقا نمونه اين چيزي كه تو ميگي در خاطرات نوجواني من هست…

    وقتي با سختي تمام بچه ها رو دونه به دونه جمع ميكردم تا يار كشي كنيم و يك دست فوتبال گل كوچك بزنيم….

    خيلي خبر كردن بچه ها براي فوتبال سخت بود…. يكي خواب بود. يكي رفته بود حمام. يكي داشت ميكرو بازي ميكرد. (ولي با تمام سختي هاش فوق العاده جذاب و شيرين بود)

    البته من هميشه اول صبح بيدار ميشدم و در كوچه خلوت قدم ميزدم. (احساس ميكردم من هستم و خدا. فوق العاده محيط كوچه معنوي و دوست داشتني بود)

    اما حالا خبري از اون حالت روحاني و معنوي در كوچه ها و خيابان ها نيست (اگر هم هست به اون صورت قديم الايام كه من شاهد بودم نيست)…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s